خستگی
نگاهم را
دو تا کرده
یکی در منتها الیه پایین
و یکی در همان نزدیکی
هنوز راه نیفتاده
اکسیژن کم آوردم
بوی سوختگی
نه از حریق جاودانه جنگلهای کالیفرنیا
که از اجاق گاز بود
گلویم سوخت
سرفه کردم
و بالا آمد هرچه گیر کرده بود در گلویم
دود بود و سیاهی
خستگی بود و چرا
سوختم
سرفه کردم
باید سرفه میکردم
چشمانم سه تا می دید
نور رفت
صدا بود و میگفت
کات
خسته نباشید
خوب بود
و من
تمام روز را
خودم را
این حرفها و
این چیزها را
سرفه می کردم
آخرش هم شاید
از بوی گند دود
مردم
برچسب:
نویسنده: سام احمدی