بچه رو وقتی بزنی
گریه اش می گیره
و هجوم میاره سمتت
شاید منم بچه ام
که هر چی می زنیم
بیشتر می چسبم بهت
کرسر چشمک میزنه
همین طور بی هوا
انگار فکر کرده
اتفاقی قرار بیفته
به تو چسبیدم
با کاسه ای پر از خون
و جویبارهایی سیل گون
نمی فهمی چرا
چون مادر بودن را
بلد نیستی
کاش گریه کردن
آخرین مرحله بود
گریه از نژاد من حذف شد
از بس که نکردم
سوزن سوزناک سوزنده
این آفتاب مهربانی
می سوزد و می رود پایین
شاید وجود یخ زده ای در من
خواب باشد
شاید تمام ترس من از
نور آفتاب باشد
گریه ام خشکیده
خودت که می دانی
زودتر برو
ای شهریور پریشانی
روان پریش منم
شاید
که هر که بود را
از دم
می بستی به چک و لگد
ولی مرا که می دیدی
می خندیدی
دست به سینه
سر تکان میدادی و
دوری می گزیدی
آخ غم غربت
غم نان
تنهایی در جمع و
غم خواب
سوزش آفتاب و
جزیره ای بی آب
کجاست ریشه بیرون زده ای
درختی دیگر
که بیاویزیم به او
همگی
زنجیر وار
دلم گرفت
مرد
زنده شد
سوخت
پر زد
یخ زد
افتاد
شکست
من
هنوز
متتظر
طوفانم
ابرها زندگی اند
زندگی ابر است
ابرها به هم مرتبط اند
چجوری اش را
نمی دانم
دلها آسمانی اند
آسمان پر از ابر است
آسمان
هفت میلیون و
هفتصد و هفتاد و هفت هزار و
هفت صد و هفتاد و هفت
تو دارد
درست مثل نگاه ها
که حرف ها دارند
برچسب:
نویسنده: سام احمدی