زمستان به دور از پنجره
تکرار روزهای یکسان گذشته نیست
زمستان سایه خوفناکی است
که تا زیر سقف دنبالت می آید
تا روی تخت سفید سردی که
می برند آنجا پای راست غمبارت را
یا اینکه شب بیدار میشوی سالم
یا اینکه صبح به خوابی میشوی دایم
و گنگ است این زبان قورت داده از ترس سرما
آنجا که باید نعره ای کشد غران
سواره های دهر دلسوزند
در کودکی
پاییزه و پاییزه میخوانی
در جوانی
پاک زیستن را سوال میکنی
و حالا
احساس میکنی
پا به سن گذاشتی
و نوبت این رسیده که بخوانی
جوانی هم دوره ای بود و بگذشت
کجایی که یادت بخیر
و در ستایش پیری
زبان می چرخانی
در پیری
صدای باد در گوشت
اینگونه می خواند
مرگ اگر مرد است
گو نزد من آی تا در بغل گیرمش تنگ تنگ
و
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
از نردبان نا امیدی
بیا پایین
آن را برعکس کن
و حالا
ازش بالا برو
و تو خسته تر از آنی
که این سطرهای بهم پیوسته را
به پایان برسانی
و من خوابالوده تر از آنم
که کابوسهای هر لحظه ات را
از تو بگیرم و
رویاهای شیرینت را
به زندگی ات سرازیر کنم
حتی این زمستان
بلندتر از آن است
که به دوردست های سبز
به دشتهای پر از لشکر و خیمه
به صحراهای نغمه سرا
و به آزادی تا دم مرگ
بخواهم حتی فکر کنم
و اگر خوب دقت کنی
لکه های سیاه
خودشان را به تو نشان خواهند داد
و اگر خوب تلاش کنی
دیگر هرگز مرا نخواهی دید
و به همه ی چیزهای خوب
که در سر داری
خواهی رسید
این زندگی سراسر صحنه ی بازی است
و تو باید
برای ستاره شدن بازی کنی
نه برای از سر باز کردن
مسولیتی که ناخواسته
بر گردنت گذاشته اند
زرشک
برچسب:
نویسنده: سام احمدی