به آن نوک سوزن نگاه میکنم
به آن قرمزی براق
آن لکه ی ننگ
که بر پیشانی نشسته
و به تناقض بزرگی که
چرا سردیس ها
به تندیس ها که می رسند
انگار مجسمه ای هستند بدترکیب
چرا برای استفاده از خودت هم
باید درس پس بدی
و این لکه ی خشک شده
مقابل گرمای نور زرد لامپ را
چه کسی میخواهد پاک کند
برای همیشه
یادش بخیر
در جواب مساله ای که من طرح کردم گفت
اینجا که آمدی
ساکن همینجا حساب میشوی
من که بی قراری ام را دست ندادم اما
خب ساکن آنجا بودن
دست از سر من بر نمی دارد
وجودم به وجودش گره خورده لعنتی
باز باید برم و آنجا ساکن بشم
کاش هرگز پایم را آنجا نمی ذاشتم
چقدر خنده دار می شود گاهی
کم اتفاق می افتد
ولی به طرز ناجوری
طنز مسخره ای در دل خودش دارد
زنده بودن
برچسب:
نویسنده: سام احمدی