در پیاده رو ها که قدم می زدم
چشمم به آلوچه ها افتاد
به خانه که رسیدم
یک کاسه اش مقابلم بود
آلوچه ها را با نمک خوردم و
گفتم
کاش از خدا چیز دیگری میخواستم
یا کاش چشمم جای دیگری بود
کاش دلم از حال نمی رفت
وقتی به آدمها خیره میشدم
و کاش اینقدر جان بخشی اشیا
در من قوی نبود
و باز فکر کردم
آلوچه اش هم مالی نبود
درست مثل جوجه کبابش
قرمه سبزی و خورش قیمه اش
ماکارونی هویج دارش
ابرهایش با سویدای سویایش
تخم مرغها
سیب زمینی ها
کره ها و مارگارین ها
عسل ها و مربایش
خنده هایش
گریه هایش
هیچ
هیچش مالی نبود
همه کارتی
همه پوشالی
تو بگو روغن قرچک بود
که از در و دیوارش می چکید
نه دوست بود و نه دشمنی
سکوت بود و سکوت
خنثی
عجیب و غریب
و فریاد زنگی انفجار گونه
در گوش هایم می پیچید
آیا قطاری
مثل سرنوشت
در بازی گرگم به هوا
مرا شکست داده بود؟
دنیا دنیای دیگری شده
بازی همان بازی است
ولی نقش من عوض شده بود
من دیالوگم را فراموش کردم
و خود نویسنده هم یادش نبود
و داور به من کارت قرمز نشان داد
صدای گوشکوب می آمد
صدای سوت قطار
صدای پارس سگها
صدای قوقولی قوقو
صدای لوله آب
صدای جنگل
صدای زوزه ی باد
خرم آباد
علی آباد
حیدر آباد
ورزن آباد
جرقویه
سفلی
علیا
پایین
پایین تر
جنوب شهر
اروپا
آمریکا
برچسب:
نویسنده: سام احمدی