ههمه منتظرند
آسمان منتظر است
و من هم لحظه شماری میکنم
برای آمدن شب
انگار به دنیا آمده ام
برای دیدن امشب
تا آن موقع
با سرگذشت مرد بیجاره ی کتابخوانی
آشنا میشوم
که سنش از پنجاه گذشته
نصف بیشتر عمرش را
در سلول انفراد گذرانده
و هر چه میکند
جوانا خرخون دانشگاه
راهی به او نشان نمیدهند
درحالی که هدفش
مدرک و بورسیه و
پاداش و حقوق و مزایاست
خودش غذای جمع است و
دلش از همه سیر است
در این بین
پفک میخورم
شیرین و هسته دار
به یاد قدیم
سنجد نام
هوا تاریک تر شده
پیرمرد احساس جوانی میکند
راه یاد بقیه میدهد
راههای روشن تر زندگی را
و من هسته های سنجد را
از دهانم در میارم