و آخرش
روزی
کلاغ چاق زشتی
پانصدمتر آنطرف تر
دور مانده از رفیقان مهاجرش
شاید بی دلیل
شاید از سرما
یا از روی عادت
فریاد میزند
عر! عر!
و من
پانصد متر این سوتر
در بستری گرم
مثل برگ تکیده ی درخت گردویی
خشکیده
اما
به رنگ سبز
سبز لجنی
با نسیم شوم فریادش
شاخه از زیر دستم
سر میخورد
میروم
که خاک شوم
ولی قبلش
میان آسمان و زمین
بلند میگویم
لعنت به تو کلاغ خر
نمی شد خفقان بگیری؟
نه نمیشد
به خدا نمیشد
اگر میگرفتم که
میمردم
حالا برو
من هم به زودی
به تو ملحق میشوم
باشه
منتظرم هااا!
هاااااااااا
هااااااااااااااا
اوه اینجارو رو رو رو!
صدا توی سرم میپیچه چه چه!
توش هیچی نیست نیست ایست ایست!